ونزوئلا تحت سلطه آمریکا، مرزهای نامرئی یک امپراتوری در حال گسترش

به گزارش واحد ترجمه پایگاه خبری یازاکو به نقل از دیلی صباح آمریکای لاتین در جهانبینی ایالات متحده جایگاهی ناآرام را اشغال کرده است و به ندرت در تفکر استراتژیک ایالات متحده به عنوان کشوری کاملاً مستقل تلقی میشود. از جنگ سرد به بعد، واشنگتن اغلب به این منطقه کمتر به عنوان گروهی از کشورهای مستقل و بیشتر به عنوان یک حوزه نفوذ غیررسمی نگریسته است. کشورهای کمی این تنش را به وضوح ونزوئلا، که اکنون رسماً با نام «جمهوری بولیواری» شناخته میشود، نشان میدهند.
درک اهمیت ونزوئلا برای سیاستگذاران آمریکایی نیازمند بررسی این عنوان است. «بولیواری» به سیمون بولیوار، انقلابی قرن نوزدهم که رهبری جنبشهای استقلال ضد استعماری را در بیشتر شمال آمریکای جنوبی بر عهده داشت، اشاره دارد. در سیاست معاصر ونزوئلا، بولیواریگرایی به معنای حق تعیین سرنوشت ملی، توزیع مجدد ثروت، مقاومت در برابر کنترل خارجی و استقلال منطقهای از سلطه ایالات متحده است. در دوران هوگو چاوز و بعدها نیکولاس مادورو، این ایدئولوژی در یک مدل اقتصادی دولتی، کنترل شدید بر صنایع استراتژیک، به ویژه نفت و موضعگیری آشکارا تقابلی نسبت به واشنگتن، از جمله در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، نمود پیدا کرد.
این رویارویی در دوره اول ریاست جمهوری ترامپ تشدید شد. دولت او رویکرد «فشار حداکثری» را در قبال کاراکاس اتخاذ کرد که ترکیبی از تحریمهای گسترده، انزوای دیپلماتیک و به رسمیت شناختن رهبر مخالفان به عنوان رئیس جمهور قانونی ونزوئلا بود. ترامپ مرتباً از لزوم «گشایش» ثروت نفتی ونزوئلا صحبت میکرد، زبانی که بسیاری از منتقدان آن را آشکارکننده انگیزههایی میدانستند که فراتر از دغدغه دموکراتیک به دسترسی به منابع گسترش مییافت. ترامپ پس از ترک قدرت ادعا کرد که اگر او رئیس جمهور میماند، ونزوئلا «تصرف» میشد و بعداً رئیس جمهور جو بایدن را به خاطر عدم پیگیری این مسیر سرزنش کرد. چه از روی هیاهو و چه از روی عمد، چنین اظهاراتی ترسهای دیرینه در آمریکای لاتین از بازگشت به مداخله آشکار و یکجانبه را زنده کرد.
انتخاب فرمانداران
این نگرانیها ریشه در تاریخ دارند. ایالات متحده مدتهاست که آمریکای لاتین را به عنوان «حیاط خلوت» استراتژیک خود در نظر میگیرد، برداشتی که از طریق دکترینها و سیاستهایی که قدمت آنها به مدتها قبل از جنگ جهانی دوم برمیگردد، به ویژه دکترین مونرو، تدوین شده است. تحت این چارچوب، مداخلات ایالات متحده معمولاً به عنوان اقدامات حفاظتی یا تثبیتکننده به تصویر کشیده میشد، حتی زمانی که شامل سرنگونی دولتهای منتخب میشد.
حمله ناموفق خلیج خوکها در سال ۱۹۶۱ همچنان یکی از نماد های دوره مداخلهگرایی ایالات متحده است. خود کوبا ارزش اقتصادی محدودی برای ایالات متحده داشت و فاقد منابع طبیعی عمدهای بود که بتوان به راحتی از آنها بهرهبرداری کرد. اهمیت استراتژیک آن در درجه اول ایدئولوژیک بود. یک دولت کمونیستی که تنها ۹۰ مایل از سواحل ایالات متحده فاصله داشت، در فضای اضطراب جنگ سرد و مککارتیسم که در اوایل دهه ۱۹۶۰ بر سیاست آمریکا حاکم بود، غیرقابل تحمل بود. این حمله که به عنوان یک عملیات پنهانی برای سرنگونی دولت انقلابی فیدل کاسترو تصور میشد، با تحقیر واشنگتن به پایان رسید و هاوانا را قاطعانه به مدار شوروی سوق داد.
شکست رسواکننده نظامی ایالات متحده بعداً به یک مطالعه موردی در محافل تصمیمگیری نخبگان تبدیل شد، اما درسی که سیاستگذاران گرفتند این نبود که خود مداخله گمراهکننده است، بلکه این بود که نیاز به برنامهریزی و کنترل دقیقتری دارد. در نتیجه، تلاشهای تغییر رژیم – چه پنهان و چه آشکار – در طول جنگ سرد ادامه یافت و فراتر از آن در سراسر آمریکای لاتین ادامه یافت.
فراتر از کوبا، مداخله ایالات متحده در آمریکای لاتین اشکال بسیار مشهودی به خود گرفت که اغلب شامل فشار سیاسی، اقدامات پنهانی و مهندسی اقتصادی بود. در گواتمالا در سال ۱۹۵۴، سازمان سیا به سرنگونی دولت منتخب دموکراتیک جاکوبو آربنز پس از تهدید منافع شرکتهای آمریکایی، به ویژه شرکت یونایتد فروت، کمک کرد. در شیلی، دخالت ایالات متحده پس از کودتای ۱۹۷۳ که رئیس جمهور سالوادور آلنده را سرنگون کرد، به بُعد دیگری رسید. پس از ظهور دیکتاتوری نظامی آگوستو پینوشه، اقتصاددانان «مکتب شیکاگو» که در ایالات متحده آموزش دیده بودند – شاگردان میلتون فریدمن – برای طراحی مجدد اقتصاد شیلی در امتداد خطوط دقیق بازار آزاد، با تأکید بر خصوصیسازی، مقرراتزدایی و ریاضت اقتصادی، به کار گرفته شدند.
در حالی که برخی این سیاستها را به عنوان یک «داستان موفقیت» نئولیبرال ستایش میکردند، این سیاستها تحت حکومت استبدادی و همراه با سرکوب گسترده اجرا شدند و نشان دادند که چگونه ایدئولوژی اقتصادی اغلب در کنار اجبار سیاسی پیشرفت میکند. الگوهای مشابهی از مداخله، حمایت از رژیمهای نظامی و نفوذ بر سیاستهای اقتصادی در کشورهایی مانند نیکاراگوئه، السالوادور و آرژانتین ظاهر شد و این برداشت را در سراسر منطقه تقویت کرد که دخالت ایالات متحده، اهداف استراتژیک و ایدئولوژیک را بر دموکراسی و حقوق بشر اولویت داده است.
اعمال مجدد اقتدار
منطق زیربنایی این اقدامات محدود به آمریکای لاتین نبوده است. منتقدان اغلب به حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ به عنوان موردی مشابه اشاره میکنند که در آن مداخله از طریق ادعاهای مورد مناقشه توجیه شد. دولت جورج دبلیو بوش ادعا کرد که عراق دارای سلاحهای کشتار جمعی است و این را به عنوان تهدیدی فوری برای امنیت جهانی معرفی کرد. این ادعاها در آن زمان توسط رهبران اسرائیل، از جمله بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر، به شدت تبلیغ میشد و توسط سیاستگذاران آمریکایی به عنوان منطق اصلی جنگ پذیرفته شد. این حمله صدام حسین – مخالف صریح اسرائیل و نفوذ منطقهای ایالات متحده – را سرنگون کرد، اما تحقیقات بعدی هیچ مدرکی مبنی بر برنامههای فعال سلاحهای کشتار جمعی پیدا نکرد. برای بسیاری از ناظران، عدم وجود چنین سلاحهایی تأیید کرد که این ادعاها اغراقآمیز یا ساختگی بودهاند و این تصور را تقویت میکنند که تسلط استراتژیک و قدرت منطقهای، به ویژه تقویت جایگاه اسرائیل در خاورمیانه، اهداف کلیدی، هرچند ناگفته، بودهاند.
ونزوئلای امروز، فصل معاصری را در این مبارزه طولانیمدت نشان میدهد. فشار ایالات متحده بر کاراکاس در کنار یک تغییر استراتژیک گستردهتر که در جدیدترین استراتژی امنیت ملی ، اولین سند منتشر شده توسط دولت جدید ترامپ، بیان شده است، آشکار شده است. این سند بر تأکید مجدد بر هژمونی ایالات متحده در نیمکره غربی تأکید داشت و خواستار تمرکز بیشتر سیاسی، اقتصادی و نظامی بر آمریکای لاتین و در عین حال کاهش اولویت سایر مناطق جهان بود. این استراتژی به جای نشان دادن خویشتنداری، بازگشت به تسلط نیمکرهای را منعکس میکرد و آمریکای لاتین را بار دیگر به عنوان عرصه اصلی نمایش قدرت آمریکا قرار میداد. در این چارچوب، ونزوئلا نه تنها به عنوان یک مشکل دیپلماتیک، بلکه به عنوان یک آزمون اصلی برای توانایی واشنگتن در اعمال مجدد اقتدار در حوزه نفوذ سنتی خود ظهور کرد.
تشدید تنش در یک محیط پیچیده بینالمللی رخ خواهد داد. روسیه و چین تعامل اقتصادی و دیپلماتیک خود را با کاراکاس گسترش دادهاند، در حالی که دولتهای اروپایی، اگرچه منتقد مادورو هستند، اما در مورد اعمال زور یکجانبه یا اقدام نظامی محتاط هستند. فشار به رهبری ایالات متحده علیه ونزوئلا میتواند واکنش جهانی قابل توجهی را برانگیزد و اعتبار بینالمللی از پیش تضعیفشده واشنگتن را بیشتر آزمایش کند. چنین اقدامی به جای منزوی کردن کاراکاس، ممکن است ایالات متحده را به طور فزایندهای منزوی کند، به ویژه در میان کشورهایی که راهحلهای چندجانبه را به زور ترجیح میدهند.
سیاست مقاومت
واشنگتن با اشاره به ادعاهای فساد و قاچاق مواد مخدر مربوط به مادورو و حلقه نزدیکانش، از رویکرد سختگیرانه خود دفاع میکند، اتهاماتی که بررسی جدی را میطلبد. با این حال، در سراسر آمریکای لاتین، این توجیهات اغلب آشنا به نظر میرسند: لفاظیهای اخلاقی که بر منافع استراتژیک و اقتصادی عمیقتر سایه افکنده است.
ونزوئلا بزرگترین ذخایر نفتی اثبات شده جهان را به همراه سایر منابع ارزشمند در اختیار دارد و نفوذ بر این کشور را به یک هدف پایدار، اگرچه اغلب ناگفته، تبدیل میکند.
به طور متناقضی، فشار ایالات متحده مقاومت را نیز به همراه داشته است. در طول قرن گذشته، آمریکای لاتین بارها جنبشهای سیاسی – چپگرا، ملیگرا و پوپولیست – را ایجاد کرده است که خود را در مخالفت با قدرت آمریکا تعریف میکنند. از کوبا و نیکاراگوئه گرفته تا شیلی و ونزوئلا، چنین جنبشهایی دقیقاً از مقاومت در برابر دخالتهای خارجی مشروعیت میگیرند. هر اقدام شدید، این باور را تقویت میکند که حاکمیت منطقهای همچنان تحت تهدید مداوم است.
از خلیج خوکها تا بغداد و اکنون تا کاراکاس، نادیده گرفتن این الگو دشوار است. مداخلات ایالات متحده، چه نظامی، اقتصادی یا سیاسی، به ندرت ثبات یا نتایج دموکراتیکی را که وعده داده بودند، به ارمغان آوردهاند. در اغلب موارد، این مداخلات بیاعتمادی را عمیقتر، قدرتبخشی به قدرتهای جهانی رقیب و تقویت هویتهای ریشهدار در مقاومت در برابر سلطه ایالات متحده و امواج نفرت علیه مردم آمریک که هیچ ارتباطی با آن تصمیمات سیاسی ندارند، را به دنبال داشته است.
اگر واشنگتن واقعاً به دنبال رابطهای سازندهتر با آمریکای لاتین و فراتر از آن است، باید سرانجام توهم کنترل را کنار بگذارد و با هزینههای بلندمدت تاریخ مداخلهگرایانه خود روبرو شود.




