به گزارش واحد ترجمه پایگاه خبری یازاکو خانم رابعه یاووز روانشناس بالینی، مقالهای برای خبرگزاری آنادولو نوشته و در آن به بررسی مباحث اخلاقی با محوریت ماهیت فضای امن ورزش، مرزهای تعلق و مسئولیت افراد در میان جمعیت پرداخته است.
در دنیای مدرن در حالی که فردگرایی ستایش میشود، یکی از عمیقترین خواستههای انسان بیسروصدا به حیات خود ادامه میدهد. همانگونه که روانشناس آبراهام مازلو اشاره میکند، همه ما اغلب بیآنکه آگاه باشیم با نیاز قدرتمندی به تعلق زندگی میکنیم. تعلق داشتن یعنی بتوان گفت «من تنها نیستم». از اینرو هوادار یک تیم فوتبال بودن یا عضویت در جمع طرفداران یک سریال صرفاً مسئلهای سلیقهای نیست. انسان آگاهانه یا ناآگاهانه همواره به دنبال فضاهای جمعی است تا خودش را به آنها بسپارد. به همین دلیل است که جمله «فوتبال فقط فوتبال نیست» تا حدی درست است؛ فوتبال در عین حال عرصهای برای ساماندهی وجودی انسان نیز هست.
ورزشگاهها از بارزترین مکانهایی هستند که این نیاز در آنها عیان میشود. مردم در آنجا فقط مسابقه تماشا نمیکنند؛ بلکه مسئولیتهای روزمره، نقشهایی را که بر تن دارند و گاه حتی ویژگیهای شخصیتی خود را به حالت تعلیق درمیآورند. معلمان، پزشکان، والدین و مدیران روی سکوها فقط هوادارند. «خود» گسترش مییابد، مرزهایش را شُل میکند و اغلب به یک تیم واگذار میشود. از همین روست که اگر تیم ببرد میگویند «بردیم» و اگر ببازد «باختیم». این لغزش زبانی نیست؛ پوشیدن جامهای جمعی توسط «خود» است.
در ادبیات روانشناسی، مفهومی که دنیل وان و همکارانش با عنوان «هواداری با سطح بالای همانندسازی» تعریف کردهاند دقیقاً به همین نکته اشاره دارد. برای برخی افراد، تیم از یک موضوع مورد حمایت فراتر میرود و به امتداد هویت آنها بدل میشود. فریاد زدن، شادی کردن یا خشمگین شدن همراه با هزاران نفر همرنگ، شبیه تقسیم احساساتی است که انسان بهتنهایی تاب تحملش را ندارد. در برابر عدم قطعیتهای زندگی، احساسی موقتی اما نیرومند از «ما» تجربه میشود.
این تصویر در نگاه نخست بسیار انسانی و حتی سالم به نظر میرسد؛ زیرا انسان نهفقط بهعنوان فرد، بلکه بهعنوان موجودی که با دیگران احساس میکند معنا مییابد. تعلق اگر به اندازه باشد، آرامبخش است و به فرد تابآوری میبخشد. گفتوگوهای هنگام تماشای بازی با خانواده، یا شادی همزمان با فردی ناشناس در ورزشگاه دقیقاً بیانگر همین حس امنیت و تعلقِ ناشی از باهمبودن است.
دور شدن از فردیت و احساس ناشناس بودن
با این حال چیزهایی که انسان را شاد میکنند میتوانند او را به خطا نیز بکشانند؛ زیرا مسئله صرفِ وجود یک احساس نیست، بلکه مرزهای سالم آن است. تعلق وقتی از حد بگذرد، از درمانگری خارج و سخت و خشک میشود. هنگامی که تیم تمام «خود» را در ورزشگاه دربر میگیرد، تیم رقیب دیگر فقط رقیب نیست، بلکه به تهدید بدل میشود. داور دیگر انسانی خطاپذیر نیست، بلکه چهرهای است که در برابر «ما» قرار گرفته است. درست در همین نقطه، در سایه جمعیت، اخلاق فردی آرامآرام عقب مینشیند.
اخلاق که مرزهایش با حضور «دیگری» آشکار میشود، اغلب نه با آرمانهای بزرگ، بلکه با رفتارهای ساده خود را نشان میدهد؛ با توان دیدن دیگری بهمثابه انسان سنجیده میشود. اما برای جمعیتهایی که بیش از حد با تیم همانندسازی کردهاند، طرف مقابل بهتدریج از انسانیت تهی میشود؛ به مانع، هدف یا حتی دشمن تبدیل میگردد. فحاشی دقیقاً در همین لحظه سر برمیآورد؛ زیرا فحش تنها زبان خشن نیست، بلکه شیوهای برای تعلیق انسانیت و کرامت دیگری است.
یکی از مفاهیم بنیادین روانشناسی جمعی، «فردیتزدایی» به فهم این دگرگونی کمک میکند. در جمع، احساس مسئولیت فردی تضعیف میشود. فرد خود را نه عامل کنش، بلکه جزئی ناشناس از گروه میبیند. ناشناسبودن نیز زمینه را برای گفتن حرفهایی که هرگز گفته نمیشد و انجام کارهایی که هرگز انجام نمیگرفت فراهم میکند. این وضعیت از ویژگیهای بارز رفتارهای ناکارآمد هواداری است.
دنیل وان و همکارانش بیان میکنند که هواداران ناکارآمد، فضاهای ورزشی را بهعنوان محلی برای تخلیه تنشهای خود به کار میگیرند و در ورزشگاهها به فحاشی و پرخاشگری کلامی روی میآورند. پروفایل کلی این هواداران غالباً شامل افراد جوان، مجرد با سطح تحصیلات و درآمد پایینتر است. هوادارانی که دچار تکانشگری، خودشیفتگی شکننده، گرایشهای ضداجتماعی و مشکلات خشم هستند، عرصه ورزش را نه میدان تعلق سالم، بلکه به دلیل ناتوانی در مواجهه با مسائل زندگی، به میدان خشم بدل میکنند. این افراد الگوی رفتاری تعمیمیافتهای دارند که محدود به لحظه مسابقه نیست و با بهرهگیری از ناشناسبودنِ جمع از مسئولیتی که دیده نمیشود میگریزند. مسئولیتِ پراکندهشده اغلب کمتر حس میشود، اما آسیب بیشتری میزند.
این رفتارها که ربطی به شدت علاقه به تیم ندارند و بیشتر با گرایشهای پرخاشگرانه فردی پیوند خوردهاند، با این جمله عادیسازی میشوند که «طبیعت فوتبال همین است». حال آنکه در چنین شرایطی ورزشگاهها با خطر تبدیل شدن به محل تخلیه عمومی احساساتی روبهرو هستند که در زندگی فردی تاب حملشان را نداریم.
احساسات تیز میشوند، مرزها مبهم میگردند و زبان خشن میشود. از این رو سکوها صرفاً محل سرگرمی نیستند؛ صحنههاییاند که رابطه انسان با خودش در آنها آزموده میشود. جایی که اندازه از حد میگذرد، دقیقاً همینجاست که مسئله خود را نشان میدهد.
آیا ورزشگاهها محل بروز احساسات سرکوبشدهاند؟
ورزش اغلب بهعنوان فضایی امن برای شور و هیجان معرفی میشود. میگویند «بگذارید مردم دلشان را خالی کنند». اما امن بودن به معنای بیمرز بودن نیست. با هم احساس داشتن، هرگز آسیب زدن به دیگری را توجیه نمیکند. اخلاق نوعی ادب وابسته به شرایط نیست؛ حداقل مسئولیت انسان در برابر انسان است. فحاشی تعلیق موقت این مسئولیت است و لحظهای بودنش آن را مشروع نمیکند.
بهگفته فیلسوف بیونگچول هان سوژه مدرن در حالی که میپندارد آزاد شده، با خطر تبدیل شدن به جمعی گلهوار از سوژهها روبهروست. نظارت سرکوبگرانه جامعه انضباطی جای خود را به تسلیم داوطلبانه جامعه عملکردی داده است. دیگر کسی ما را به زور ساکت نمیکند؛ ما با همنوا شدن با ریتم جمع، اخلاقاً خاموش میشویم. جمعیتی که روی سکوها فریاد میزند، بهطور متناقض، صدای سکوتی بیتفکر است. در این چارچوب واگذاری «خود» اغلب نه انتخابی آگاهانه، بلکه گریزی از «خود»ی خسته است. فردی که نمیتواند با تعارضهای درونی، خشم و احساس بیارزشی خود کنار بیاید، این بار را به فضای جمعی میسپارد. به تعبیر هان سوژه چون دیگر با خود تماس ندارد، در جمع حل میشود. جمع آرامبخش است؛ زیرا در آنجا هیچکس مجبور نیست خودش باشد. جمع چهرهها را محو میکند و فحاشی به کسی که چهره ندارد آسان است.
تعریف هواداری ناکارآمد از سوی دنیل وان و همکارانش با نقد «گلهوار شدن سوژه» نزد هان همپوشانی دارد. افرادی با تکانشگری، خودشیفتگی شکننده و مشکلات تنظیم خشم، ورزشگاه را نه عرصه تعلق سالم، بلکه صحنه تخلیه احساسات سرکوبشده میکنند. جمع به این افراد نامرئیبودن میبخشد و نامرئیبودن راحتترین شکل گریز از مسئولیت فردی است.
در نهایت مسئله بسیار فراتر از فحاشی کردن یا نکردن در ورزشگاه است. مسئله این است که انسان در جمع تا چه اندازه میتواند به خود وفادار بماند. تعلق میتواند انسان را بزرگتر کند، اما تعلقِ بیحد انسان را کوچک میکند. هواداری واقعی تنها شادی هنگام برد نیست؛ آموختنِ انسان ماندن هنگام باخت است.
شاید پرسش اصلی این باشد: ما واقعاً برای تیممان به ورزشگاه میرویم یا برای فرار از خودمان؟ اگر واگذاری «خود» صرفاً اشتراکی موقت نباشد و به گریزی دائمی بدل شود، خشمِ بروزکرده شگفتانگیز نخواهد بود؛ زیرا هر آنچه سرکوب شود، روزی با زبانی خشنتر بازمیگردد بهویژه در جمعها.
