صلح یا توافق تاکتیکی؟
یازاکو- مسئله توافق و مذاکرات ایران و ایالات متحده پس از آغاز جنگ ، اکنون به یکی از اصلیترین محورهای اخبار تبدیل شده است.. به گفته طرفین، متن توافق آماده شده، اما تصرف وجود متن مشترک و حتی امضا طرفین نمیتوان از شکلگیری یک صلح واقعی یا حتی تثبیت یک نظم جدید سخن گفت. آنچه در این مرحله اهمیت دارد، نه صرفِ وجود یک متن مکتوب، بلکه ماهیت و ظرفیت اجرایی توافق احتمالی است.

به گزارش یازاکو، امین حمیدیان – از منظر دولت دونالد ترامپ، جنگ و مذاکره هر دو در چارچوب یک منطق روشن قابل فهماند: حداقلسازی هزینه و حداکثرسازی سود. رئیسجمهور ایالات متحده با بهرهگیری از رسانهها و بهویژه فضای مجازی میکوشد همزمان دو هدف را پیش ببرد: از یک سو فشار سیاسی و روانی بر ایران را حفظ کند و از سوی دیگر، بدون گرفتار شدن در هزینههای یک جنگ فرسایشی، دستاوردی قابل عرضه به افکار عمومی آمریکا و متحدان منطقهای خود ارائه دهد. در این چارچوب، توافق نه الزاماً یک پروژه صلحساز، بلکه میتواند ابزاری برای مدیریت بحران با کمترین هزینه باشد.
در مقابل، جمهوری اسلامی ایران نیز روایت خود را از این تقابل بر مبنای ایستادگی، مقاومت و بهرهگیری از مزیتهای ژئوپلتیک و ساختاری تنظیم میکند. در این روایت، دوام آوردن در برابر فشار نظامی و سیاسی بزرگترین قدرت جهان، خود نوعی موفقیت تلقی میشود. به همین دلیل، حتی در صورت حصول توافق، تهران تلاش خواهد کرد آن را نه بهعنوان عقبنشینی، بلکه در قالب یک دستاورد سیاسی و نشانهای از حفظ اراده و استقلال خود تفسیر کند.
با این همه، مسئله توافق آنگونه که در برخی رسانهها سادهسازی میشود، اساساً ساده نیست. آنچه میان ایران و آمریکا جریان دارد، صرفاً اختلافی بر سر چند موضوع اجرایی یا فنی نیست، بلکه تعارضی است میان دو نظام سیاسی با دو تعریف متفاوت از امنیت، نظم منطقهای، مشروعیت و منافع ملی. ایالات متحده بهعنوان قدرت هژمون جهانی، در پی آن است که ضمن حفظ امنیت خود و متحدانش، توازن قوای منطقهای را به سود خود تثبیت کند و جایگاه خود را بهعنوان شریک راهبردی دولتهای منطقه حفظ نماید. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی از ابتدای شکلگیری، بخش مهمی از هویت سیاسی و ایدئولوژیک خود را در تقابل با آمریکا و نقد نظم تحت رهبری غرب تعریف کرده است. مفاهیمی چون استقلال، مقابله با سلطه، حمایت از ملتهای تحت فشار و مبارزه با استکبار، در این چارچوب معنا پیدا میکند.
بنابراین، مانع اصلی در مسیر یک توافق پایدار صرفاً اختلاف بر سر منافع روزمره نیست، بلکه تعارض هویتی و بیاعتمادی عمیق متقابل است. این بیاعتمادی نه محصول یک مقطع کوتاه، بلکه نتیجه دههها تجربه تنش، فشار، تحریم، تقابل امنیتی و روایتسازیهای متضاد از نقش یکدیگر در منطقه است. از همین رو، حتی اگر طرفین به یک متن توافق برسند، مسئله اصلی پس از آن آغاز میشود: آیا چنین توافقی ظرفیت تبدیل شدن به یک نظم پایدار را دارد، یا صرفاً وقفهای موقت در یک منازعه ساختاری است؟
در عین حال، این واقعیت نیز باید مورد توجه قرار گیرد که ناممکن دانستن هرگونه توافق نیز تحلیلی دقیق نیست. در روابط بینالملل، حتی بازیگرانی که در سطح هویتی با یکدیگر تعارض دارند، ممکن است در شرایط خاص به سمت توافقهای محدود، مقطعی و عملگرایانه حرکت کنند. زمانی که هزینههای ادامه بحران برای هر دو طرف افزایش یابد، منطق عملگرایی میتواند بر بخشی از ملاحظات ایدئولوژیک غلبه کند. از منظر آمریکا، پایداری جریانهای اقتصادی، کنترل قیمت انرژی، کاهش فشار افکار عمومی و تأمین امنیت خود و متحدان منطقهای ، انگیزههایی جدی برای توافق ایجاد میکند. از منظر جمهوی اسلامی نیز حفظ ثبات اقتصادی، کاهش فشارهای داخلی، جلوگیری از فرسایش بیشتر منابع ملی و تضمین بقای نظام ، میتواند زمینهساز پذیرش یک مصالحه محدود باشد.
با این حال، حتی در صورت شکلگیری چنین توافقی، احتمال اینکه این توافق ماهیتی استراتژیک داشته باشد و به صلحی پایدار منتهی شود، اندک به نظر میرسد. دلیل این امر آن است که عناصر اصلی منازعه همچنان پابرجا خواهند ماند. برای جمهوری اسلامی ، تقابل با آمریکا صرفاً یک اختلاف مقطعی نیست، بلکه بخشی از خودتعریفی سیاسی نظام است. برای ایالات متحده نیز جمهوری اسلامی همچنان بازیگری تلقی میشود که بهنحوی ساختاری میتواند منافع آمریکا و متحدانش را در منطقه به چالش بکشد. در چنین شرایطی، توافق احتمالی بیش از آنکه نشانه پایان منازعه باشد، بیانگر مدیریت موقت منازعه خواهد بود.
بر این اساس، محتملترین سناریو آن است که اگر توافقی امضا شود، این توافق بر پایه اهداف و امتیازاتی محدود و تعهداتی کنترلشده شکل بگیرد. چنین توافقی نه بر مبنای اعتماد، بلکه بر پایه محاسبه هزینه و فایده استوار خواهد بود. هر یک از طرفین نیز خواهد کوشید نتیجه آن را در فضای داخلی و خارجی بهعنوان نشانهای از پیروزی خود روایت کند: آمریکا از مهار بحران و تحمیل قواعد جدید سخن خواهد گفت، و ایران از تثبیت موقعیت خود و عبور از فشار حداکثری.
در این میان، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، چگونگی ترسیم خطوط قرمز جدید برای جلوگیری از بازتولید سریع تنشهاست. اگر طرفین بتوانند با نوعی نرمش تاکتیکی و با اولویت دادن به ملاحظات عملی و منافع ملی، قواعد حداقلی برای مهار بحران تعریف کنند، امکان کاهش موقت تنش وجود خواهد داشت. اما اگر یکی از طرفین توافق را صرفاً فرصتی برای تجدید قوا، افزایش فشار در مرحله بعد، یا تغییر یکجانبه موازنه بداند، چنین توافقی نیز بهسرعت شکننده خواهد شد.
در نتیجه، چشمانداز پیش رو بیش از آنکه صلحی پایدار باشد، نوعی توافق تاکتیکی است؛ توافقی که شاید بتواند آتش جنگ را برای مدتی مهار کند، اما بهسختی خواهد توانست ریشههای عمیق تعارض میان دو طرف را از میان بردارد. به بیان دیگر، آنچه محتمل بنظر میرسد نه پایان خصومت، بلکه تعلیق موقت آن است؛ نه صلحی جامع، بلکه نرمشی تاکتیکی در میانه یک منازعه همچنان باز.



