نگاهی جامعهشناختی به نمایش «آنها کلفت نیستند»
یازاکو- تماشای یک اجرای زنده در روزگاری که فشارهای زندگی روزمره، فرصت مکث، اندیشیدن و مواجههی بیواسطه با هنر را از ما گرفته است، بهخودیخود تجربهای لذتبخش است؛ حتی اگر آنچه روی صحنه میبینیم، تلخ، دردناک و عمیقاً تأملبرانگیز باشد. نمایش «آنها کلفت نیستند» از همین جنس تجربههاست: اجرایی که تماشاگر را برای دقایقی از روزمرگی جدا میکند، اما به او اجازه نمیدهد از واقعیت بگریزد؛ بلکه واقعیت را با صورتی عریانتر، فشردهتر و گاه هولناکتر در برابرش قرار میدهد.

به گزارش یازاکو، آنچه «آنها کلفت نیستند» را به تجربهای قابل اعتنا تبدیل میکند، انتخاب هوشمندانهی متن، تغییرات صورتگرفته در روایت، فضاسازی، بازیها، استفاده از بدن، موسیقی و فاصلهگذاریهایی است که نمایش را از بازگویی سادهی «کلفتها»ی ژان ژنه فراتر میبرد و آن را به اثری دربارهی وضعیت امروز ما تبدیل میکند.
در جایی از نمایش گفته میشود: «این داستانی است که هیچوقت تمام نمیشود.» شاید این جمله، کلید اصلی ورود به جهان اثر باشد. داستان حاکم و محکوم، ارباب و بنده، ظالم و مظلوم، فرمانده و فرمانبر، داستانی به قدمت شکلگیری جوامع طبقاتی است. بهجز دورههایی که در ادبیات کلاسیک جامعهشناسی و انسانشناسی از آنها با عنوان اجتماعات اولیه و نسبتاً برابر یاد شده، بخش عمدهی تاریخ بشر درگیر شکلهای گوناگون نابرابری، سلطه و تقسیم نامتوازن قدرت بوده است. نامها تغییر کردهاند، لباسها عوض شدهاند و نهادها مدرنتر شدهاند، اما مناسبات اصلی همچنان در قالبهای تازه بازتولید میشوند.
از همین منظر، «آنها کلفت نیستند» داستان افرادی است که در جای خود نیستند؛ یا دقیقتر، در جایگاهی قرار گرفتهاند که نظم مسلط برایشان تعیین کرده است. سیستمها، ایدئولوژیها و جهانبینیهای حاکم فقط مناسبات اقتصادی و سیاسی را سازمان نمیدهند؛ آنها برای انسانها جایگاه میسازند، مرز تعیین میکنند و توضیح میدهند که چه کسی شایستهی فرماندادن و چه کسی موظف به فرمانبردن است. سپس برای این تقسیمبندی، معیار، ارزش، هنجار و حتی توجیه اخلاقی تولید میکنند. بهاینترتیب، موقعیتی که محصول تاریخ و مناسبات قدرت است، طبیعی، بدیهی و ازلی جلوه داده میشود؛ گویی برخی از ابتدا برای دستور دادن آفریده شدهاند و برخی دیگر برای اطاعت کردن.
قدرت نیز هیچگاه تنها نمیآید. قدرت با خود امتیاز، حقبهجانبی، مصونیت، فساد و نوعی نگاه از بالا به همراه میآورد. فرد صاحب قدرت بهتدریج فراموش میکند که جایگاهش محصول یک نظم اجتماعی است و تصور میکند این جایگاه، بخشی از سرشت و شایستگی ذاتی اوست. در سوی مقابل، فرد فرودست نیز در مسیر جامعهپذیری میآموزد که اطاعت کند، سکوت را فضیلت بداند و وضعیت موجود را سرنوشت محتوم خود تلقی کند.
مشکل نظم مسلط درست از جایی آغاز میشود که فرودستان به آزادی فکر میکنند. تا زمانی که کلفتها فقط کار میکنند، میسایند، میسابند، میشویند و فرمان میبرند، همهچیز در جای خود قرار دارد؛ اما هنگامی که سؤال میپرسند، نقشها را به بازی میگیرند یا امکان زیستن بهگونهای دیگر را تصور میکنند، دستگاه قدرت احساس خطر میکند. در این لحظه است که ترس، تنبیه، تحقیر و تهدید وارد میدان میشود. هدف فقط مجازات یک نافرمانی نیست؛ باید چنان ترسی ایجاد شود که حتی اندیشهی نافرمانی نیز ناممکن به نظر برسد.
دو جملهی مهم نمایش، این سازوکار را بهخوبی آشکار میکنند: «سؤالها مثل لکه هستند» و «فکر نکردن کار اشیاست». سؤال، برای هر نظم اقتدارگرا لکهای مزاحم است؛ زیرا سطح صاف و ظاهراً پاکیزهی نظم را مخدوش میکند. کسی که سؤال میپرسد، دیگر شیء نیست. او از جایگاه ابژهای مطیع خارج میشود و میخواهد به سوژهای آگاه تبدیل شود. به همین دلیل، تاریخ سلطه همواره با محدودکردن حق دانستن، پرسیدن و اندیشیدن همراه بوده است. فرادست میکوشد تعریف کند چه چیزی حقیقت است، چه پرسشی مجاز است و چه کسی حق سخن گفتن دارد.
فاصلهگذاریهای برشتی نمایش در چنین لحظاتی، تماشاگر را از غرقشدن کامل در روایت بازمیدارد. نمایش به ما اجازه نمیدهد تنها با شخصیتها همدردی کنیم و سپس آسوده از سالن بیرون برویم؛ بلکه پیوسته یادآوری میکند آنچه میبینیم، فقط سرگذشت چند شخصیت روی صحنه نیست. ما باید دربارهی سازوکاری فکر کنیم که این نقشها را ساخته و همچنان بازتولید میکند. تماشاگر ناگزیر میشود از خود بپرسد: من در این نظم کجا ایستادهام؟ چه هنگام فرمان میبرم؟ چه هنگام فرمان میدهم؟ و چه اندازه به بازتولید همین مناسبات کمک میکنم؟
نمایش فیزیکال یکی از نقاط قوت اجرا در انتقال این مفاهیم است. بدن بازیگران، پیش از آنکه زبان به سخن درآید، از گرفتاری، ملال، خفگی و تکرار سخن میگوید. لباسها دیگر صرفاً پوشش نیستند؛ به نشانههایی از هویت تحمیلشده تبدیل میشوند. دستکشهایی که مدام میسایند و میسابند، فقط ابزار نظافت نیستند؛ امتداد بدنهاییاند که در چرخهی بیپایان کار و اطاعت فرسوده میشوند. پیشبند نیز دیگر بخشی از لباس کار نیست؛ همچون غل و زنجیری است که فرد را به نقش اجتماعیاش میبندد. گویی بدن پیش از ذهن آموخته است که خم شود، تکرار کند، خدمت کند و اعتراض خود را فرو بخورد.
همهی شخصیتها در قفسی گرفتارند که نظم اجتماعی برایشان ساخته است؛ اما یکی از تلخترین کارکردهای قدرت، وارونهکردن مقیاس جرم و اخلاق است. در این نظم، دزدی کوچک یک فرودست میتواند به گناهی نابخشودنی تبدیل شود، درحالیکه استثمار یک طبقه، بردگی پنهان، رانت، رشوه، مافیاگری و جرائم یقهسفیدان با واژگان محترمانه پوشانده میشود. رفتار، پوشش، خوراک، زبان و شیوهی نشستوبرخاست طبقات پایین، نشانهی «بیفرهنگی» و «ابتذال» قلمداد میشود؛ اما تجمل، فساد و خشونت طبقات بالا، در پوشش منزلت، موفقیت و شایستگی پنهان میماند.
قدرت فقط ثروت و امکانات را توزیع نمیکند؛ قدرت، حق نامگذاری و قضاوت را نیز در اختیار دارد. قدرتمندان تعیین میکنند چه کسی مجرم است، چه کسی محترم، کدام رفتار زرنگی است و کدام رفتار دلهدزدی؛ چه کسی صاحب حق است و چه کسی حتی برای مطالبهی حق خود باید شرمنده باشد.
در یکی از تقابلهای معنادار نمایش، خانم میگوید: «من نظم میخواهم» و کلفت پاسخ میدهد: «و من چیزی که بتوانم در زیر این نظم نفس بکشم.» این تقابل، تفاوت دو تلقی از نظم را آشکار میکند. برای فرادست، نظم یعنی باقیماندن هرکس در جای تعیینشده، استمرار فرمانبرداری و جلوگیری از هرگونه اختلال. اما برای فرودست، مسئله پیش از نظم، امکان نفسکشیدن است. نظمی که در زیر آن نتوان زیست، دیگر سامان اجتماعی نیست؛ شکل سازمانیافتهای از خفگی است.
از منظر جامعهشناختی، انسانها بیرون از روابط اجتماعی و جایگاههایشان شکل نمیگیرند. آنچه «خودِ» فردی مینامیم، همواره در پیوند با دیگری، طبقه، خانواده، شغل، جنسیت، قدرت و فرهنگ ساخته میشود. گاه این پست و جایگاه اجتماعی است که به انسان میگوید چگونه رفتار کند، چه بپوشد، با چه لحنی سخن بگوید و چه چیزی را حق خود بداند. فرد با نشستن بر صندلی قدرت، تنها صاحب یک عنوان نمیشود؛ بهتدریج زبان، منش و حتی جهانبینی متناسب با آن جایگاه را نیز درونی میکند. در سوی مقابل، فرمانبر نیز از خلال اجتماعیشدن میآموزد که محدودیتهایش را طبیعی بداند.
اعتراضهای بینتیجه، مشتکوبیدن بر درهای بسته و تکرار شکست، بهتدریج او را به نوعی درماندگی آموختهشده میرساند: ابتدا وادار به تسلیم میشود، سپس تسلیمشدن را میآموزد و سرانجام آن را بهعنوان تنها شیوهی ممکن زندگی میپذیرد.
انتخاب «کارمینا بورانا» نیز در این ساختار، انتخابی بجا و معنادار است. اشعار قرونوسطایی این مجموعه و بهویژه تصویر «چرخ بخت»، از بیثباتی جایگاهها، گردش قدرت و فروریختن ناگهانی شکوه و منزلت سخن میگویند. موسیقی پرقدرت و آیینی اثر، از یک سو هیبت نظم مسلط را تداعی میکند و از سوی دیگر، اضطراب نهفته در جهانی را به گوش میرساند که در آن هیچ جایگاهی ابدی نیست. ارباب ممکن است فرودست شود و فرودست میتواند رؤیای نشستن در جای ارباب را در سر بپروراند؛ اما اگر منطق سلطه تغییر نکند، تنها بازیگران جابهجا میشوند و چرخهی فرماندادن و فرمانبردن ادامه مییابد. عظمت موسیقایی «کارمینا بورانا» در این اجرا، نه تزئینی صوتی، بلکه پژواک همان نظم تاریخی، گردش قدرت و سرنوشت متزلزل انسانهاست.
اهمیت اجرای «آنها کلفت نیستند» در روزگار ما نیز از همینجا ناشی میشود. شاید دیگر کمتر کسی عنوان رسمی «کلفت» یا «ارباب» را به کار ببرد، اما کلفتی مدرن همچنان وجود دارد. قراردادهای موقت، مشاغل کوتاهمدت، نبود امنیت شغلی، دستمزدهای ناکافی، ساعتهای طولانی کار، تهدید دائمی به اخراج و حقبهجانبی برخی کارفرمایان، شکلهای تازهای از همان مناسبات قدیمی را ساختهاند. بردهداران و اربابان سابق، جای خود را به ساختارهایی دادهاند که ممکن است ظاهری قانونی، اداری و مدرن داشته باشند، اما همچنان از اضطرار، ترس و بیپناهی انسانها برای مطیعکردن آنان استفاده میکنند.
کلفت مدرن ممکن است پشت میز بنشیند، لباس رسمی بپوشد، مدرک دانشگاهی داشته باشد و با ابزارهای دیجیتال کار کند؛ اما حق اعتراض ندارد، از امنیت بیبهره است، شخصیتش در محیط کار تحقیر میشود و برای حفظ حداقل معیشت ناچار به پذیرش هر فرمانی است، همچنان در همان مناسبات خدمت و سلطه گرفتار است. هنر از دل همین تضادها برمیخیزد. هنرمند نسبت به رنج زمانه حساس است و انتخاب چنین متنی، واکنشی آگاهانه یا ناخودآگاه به تجربه جمعی جامعهای است که بسیاری از اعضای آن، صورتهای گوناگون ناامنی، اطاعت اجباری و فرسودگی را زندگی میکنند.
اما نمایش در پایان، تنها به بازنمایی بنبست اکتفا نمیکند. جملهی پایانی آن، امکان دیگری را پیش چشم میگذارد: «اگر کلفتها پیش هم، یکجا بمانند، اتاق معنایش را از دست میدهد؛ چون آنها دیگر کلفت نیستند.»
»اتاق» فقط یک مکان فیزیکی نیست؛ ساختاری از روابط، مرزها و فاصلههاست.
اتاق زمانی معنا دارد که یکی صاحب آن و دیگری خدمتکارش باشد؛ یکی در مرکز بایستد و دیگری در حاشیه؛ یکی فرمان دهد و دیگری اطاعت کند. اگر فرودستان کنار یکدیگر بایستند، از تنهایی تحمیلشده خارج شوند و هویت مشترک خود را بشناسند، نهتنها نقش کلفت، بلکه معنای اتاق و جایگاه ارباب نیز فرومیریزد. قدرت، فرودستان را جدا، هراسان و بیاعتماد به یکدیگر میخواهد؛ زیرا همبستگی آنان میتواند نظم موجود را از معنا تهی کند.
«آنها کلفت نیستند» یادآور میشود که نقشهای اجتماعی، هرچند سخت و دیرپا، سرنوشت طبیعی انسانها نیستند. این نقشها ساخته شدهاند و آنچه ساخته شده، میتواند تغییر کند. شاید داستان سلطه هیچگاه بهطور کامل تمام نشده باشد، اما هر بار که کسی سؤال میپرسد، هر بار که انسانی میکوشد زیر نظم موجود نفسی بکشد و هر بار که فرودستان بهجای جنگیدن با یکدیگر، کنار هم میایستند، این داستان برای لحظهای از مسیر تکراری خود خارج میشود.
و شاید رسالت هنر نیز همین باشد: نمایانکردن لکههایی که نظم مسلط میخواهد پاک کند، واداشتن ما به فکرکردن در جهانی که «فکر نکردن» را از انسانها میخواهد و یادآوری این حقیقت که اگر کلفتها یکجا بمانند، دیگر کلفت نیستند.
«اتاق« فقط یک مکان فیزیکی نیست؛ ساختاری از روابط، مرزها و فاصلههاست. اتاق زمانی معنا دارد که یکی صاحب آن و دیگری
خدمتکارش باشد؛ یکی در مرکز بایستد و دیگری در حاشیه؛ یکی فرمان دهد و دیگری اطاعت کند. اگر فرودستان کنار یکدیگر
بایستند، از تنهایی تحمیلشده خارج شوند و هویت مشترک خود را بشناسند، نهتنها نقش کلفت، بلکه معنای اتاق و جایگاه ارباب
نیز فرومیریزد. قدرت، فرودستان را جدا، هراسان و بیاعتماد به یکدیگر میخواهد؛ زیرا همبستگی آنان میتواند نظم موجود را از
معنا تهی کند .
»آن ها کلفت نیستند« یادآور میشود که نقشهای اجتماعی، هرچند سخت و دیرپا، سرنوشت طبیعی انسانها نیستند. این نقشها
ساخته شدهاند و آنچه ساخته شده، میتواند تغییر کند. شاید داستان سلطه هیچگاه بهطور کامل تمام نشده باشد، اما هر بار که کسی
سؤال میپرسد، هر بار که انسانی میکوشد زیر نظم موجود نفسی بکشد و هر بار که فرودستان بهجای جنگیدن با یکدیگر، کنار هم
میایستند، این داستان برای لحظهای از مسیر تکراری خود خارج میشود.
و شاید رسالت هنر نیز همین باشد: نمایانکردن لکههایی که نظم مسلط میخواهد پاک کند، واداشتن ما به فکرکردن در جهانی که
»فکر نکردن« را از انسان ها میخواهد و یادآوری این حقیقت که اگر کلفتها یکجا بمانند، دیگر کلفت نیستند.



