
به گزارش یازاکو، پریسا رضاپور ، ساختن عضوی از بدن، نه برای کارکرد و سلامت آن، بلکه برای جلب توجه. بازو، سینه، شکم، باسن یا هر بخش دیگری از بدن، تبدیل میشود به ویترینی برای نگاه دیگران.
بدن، آرامآرام از «خانهی انسان» به «ویترین انسان» تبدیل میشود.
در این میان، پرسش مهمی شکل میگیرد:
آیا ما صاحب بدنمان هستیم، یا روزی میرسد که بخشی از بدن، صاحب ما میشود؟
شاید عجیب به نظر برسد، اما این همان جایی است که میتوان به «تمساح» داستایفسکی فکر کرد.
در داستان کوتاه «تمساح»، مردی وارد شکم یک تمساح میشود و به شکلی عجیب، به جای آنکه تمامیت و آزادی خود را بخواهد، کمکم با موقعیت تازه کنار میآید و حتی از آن سود و منفعتی برای خود تصور میکند. تمساح، در داستان داستایفسکی، فقط یک حیوان نیست؛ میتواند نمادی باشد از چیزی که انسان را میبلعد و در عین حال، انسان به آن وابسته میشود.
شاید بدنِ امروزی هم گاهی چنین تمساحی باشد
انسان ابتدا بدنش را میسازد؛ بعد به بدن ساختهشده وابسته میشود؛ و سرانجام ممکن است تمام زندگیاش را در خدمت همان بدن قرار دهد.
تمرین میکند تا بدنش زیباتر شود،غذا میخورد تا بدنش تغییر کند،عکس میگیرد تا بدنش دیده شود و حتی ارزش خودش را از واکنش دیگران به بدنش اندازه میگیرد.
اینجاست که یک تناقض شکل میگیرد:انسان برای مالکیت بر بدنش تلاش میکند، اما ممکن است در نهایت خودش به مالکیت بدن درآید.
روزی که دیگر نمیتوانیم از بدنمان فاصله بگیریم و خودمان را مستقل از ظاهرمان ببینیم، شاید بدن دیگر «متعلق به ما» نباشد؛ ما متعلق به آن شدهایم.
مسئله ورزش نیست،مسئله عضلهسازی هم نیست، مسئله این است که چه کسی برای چه کسی زندگی میکند؟
اگر ورزش برای سلامتی، توانایی، نشاط و کیفیت زندگی باشد، بدن در خدمت انسان است.
اما اگر انسان تمام زندگی، وقت، پول، فکر و عزتنفس خود را صرف ساختن عضوی از بدن کند تا نگاه دیگران را به خود جلب کند، شاید آرامآرام جای صاحب و مملوک عوض شده باشد.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد:روزی که انسان صاحب بدنش نیست، بلکه عضوی از بدن صاحب اوست.
آن روز، دیگر انسان بدنش را زندگی نمیکند؛بدن است که انسان را زندگی میکند.



